تبلیغات
مکتوب
چهارشنبه 31 تیر 1388

طوفان کویری

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    

من چون طوفان کویری ام
وقتی که می وزم
روز را از کویر می گیرم
وشب را
با یورش سپاه شن
به خارهای کویری
                   هدیه می کنم
من مرغی هستم
که وقتی سینه امواج را
                          می شکافم
 در ساحل آرام
گلهای نیلوفری را می بویم
-------------------------------
برگرفته از مجموعه شعرم بنام سوگواره قلم/ 1368


یکشنبه 21 تیر 1388

شعر

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    

من در عکس

----------------------

ای من در عکس !

من چه سخت سر بالاییها را

                          پشت سر نهادم ،

تو ،اما

هنوز شاداب و مغرور ........

با هم

سالها را

سپری می کنیم ،

تو بر دیوار ،

من در راه !،

تو هنوز آماده

             برای مسابقه ای بی پایان

 ومن پاهایم سنگین تر از سرب

پرنده حسرت مشترک

در درونمان

             بال و پر میزند ،

ای من درعکس !!

 هیچ اندیشیده ای که ما دوتنهائیم

و در این دنیای بزرگ

                   به هم نزدیکترین ؟

---------------------------------------------------

سروده شده در سال 1368 از مجموعه شعرم بنام سوگواره قلم


جمعه 19 تیر 1388

گستره خیال

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    



از گستره خیال می آیم

از پرسه های شبانه

در سلولهای تنگ

وصدایم را می آویزم از نرده ها

وسکوت را بر می چینم

                      از سپیدی کاغذ

اینک پژواک صدایم

                   در سلول

طنین کلامم

                  در دهلیز

وسیاهی کاغذم

               ازدرد ،از شعر

اینک خیال را به آینه سپرده ام

 وبرخود می نگرم

  تنها در پشت میله ها !

------------------------------------------

انتخاب شده از مجموعه شعرم بنام سوگنامه بند . 7/10/1368


جمعه 19 تیر 1388

"ما"

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    


"ما"

-------------------

مرمر دستانت

            رنگ غباری غمگین

گونه گلگونت

           می پیوندد به خزان پیری

تو به من می مانی تنها

                       تنها چون شب

تو به من می مانی غمگین

                          غمگین چون ابر

ما بهم می مانیم

هردو تنها ،غمگین

هردو باران زده اشک وسکوت

هر دو.......

                     ما بهم می مانیم

---------------------------------------------------

سروده شده در بامداد 11.4/1388




جمعه 19 تیر 1388

فصل پنجم

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    


------------

من فردا را بوته بوته

در سنگلاخی کاشته ام

از رگهایم جویی تا پای هر بوته کشانده ام

وتمام وجودم را سایه بانشان کرده ام

مرا از هیچ طوفانی هراسی نیست

چرا که آفتاب و آفتاب

 زیباترین ترانه رویش

هرروز آوازخوان مرابیدار می کند

 و من به او قول داده ام

             که فصل پنجم را باهم درو کنیم.

           ازمجموعه شعر سوگنامه بند - 1368


جمعه 19 تیر 1388

حصار

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    


------------------

سلول من ،یاد تو

                  زندان من است

اینجا

یاد تو زندانبان من است

و من در سلولم

محبوس عشق توام

حصار عشق تو

سلولی ساخته در سلولم

از بهر تمنای خواستنت

                      برای من

در اطاق ماتم زده ام

یاد تو در افکارم

حصاری می سازد

                   برای جسمم

ومن اینجا

         زندانبانی تورا

                    پذیرفته ام

-----------------------------------------

برگزیده از مجموعه شعرم بنام "سوگنامه بند" -22/4/1368


جمعه 19 تیر 1388

داستان کوتاه

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    

نوبت کهنه فروشان در گذشت
نوفروشانیم و این بازار ماست


گفت وگو
از مجموعه داستان (ضیافتی بر بالین یک مرده )

-----------------------------------------------------------------

مرد کتابفروش کتابها را در قفسه ها جابجا کرد و آنها را براساس موضوع و عنوان کنار هم می چید.در حین کارکردن با دوستش نیز صحبت می کرد . به قفسه کتابهای روانشناسی که رسید مکثی کرد و نگاهش را به قفسه و کتابها دوخت و به فکری عمیق فرو رفت . کلام دوستش مرد را بخود آورد :
- راستی جمشید بالاخره تصمیم گرفتی ازدواج کنی یا نه ؟
این سوال مرد را خیلی عصبانی کرد به گونه ای که با همان عصبانیت جواب داد :
- دوست ندارم خودم را تکثیر کنم !
- چرا؟
- چون از خودم بدم میاد ،چون کسی از من نپرسید که آیا می خواهی به این دنیا بیایی یا نه ؟ چون خودم را زاییده یک لحظه هوس می دانم ،وقتی گذشته ام را مرور می کنم وبه آینده نا معلومم فکر می کنم از اینکه روی زمین فضایی رو اشغال کرده ام از خودم بدم میاد ،از تکثیر شدن دوباره خودم متنفرم !
- مثل اینکه خیلی مایوس و نومیدی بابا ؟ با این حرف زدنت آخر نا امید هایی !!
مرد کتابفروش سکوت کرد و جواب دوستش را نداد ،باز به کتابهای روانشناسی داخل قفسه خیره شده بود .گویی گمشده ایی دارد ،به نظر می رسید در میان کتابها به دنبال چیزی می گردد.دوستش نیز به او وسکوتش پای قفسه کتابها خیره شده بود و با تک سرفه ای سکوت را شکست و گفت :
- نکند تا بحال دختر مورد علاق ات رو پیدا نکرده ای؟
- چیزی که فراوونه دختر و زن ،اما گفتم که از تکثیر خودم و تن دادن به یک جبر اجتماعی بیزارم ،حالم بهم می خوره .....- اینا که نشد دلیل ،بگو چرا ازدواج نمی کنی ؟تا کی می خوای تنها بمونی ؟
مرد کتابفروش به طرف دوستش برگشت و دستانش را به کمرش زد و گفت :
- ببینم دلم می خواد راستش رو بگی ،تو با داشتن زن وبچه احساس تنهایی نمی کنی ؟
با این سوال کتابفروش مرد بفکر فرو رفت وبا دست سرش را خاراند و بریده بریده گفت :
- راستش را بخواهی ...،چه جوری بگم ...والله نمیدونم چه جوابی بدم ،سوال سختی کردی ؟
- جون بکن ،چرا من من می کنی ؟ چرا نمی گی که تنهایی ؟ چرا نمی گی که از ازدواج کردن و بچه داشتن خیری ندیدی ،چرا نمی گی که از باز تولید و تکثیر خودت پشیمونی ؟ چرا جرات نداری حرف دلتو بزنی ؟ چرا نمی خوای بگی بعضی از رسم ورسومات اجتماع چیزی جز حماقت نیست ؟...
مرد زیر رگبار کلمات و جملات کتابفروش خلع سلاح شده بود و نمی دانست که چه بگوید .سیگاری روشن کرد وپکی عمیق به آن زد . در یک سردرگمی عجیب گیر کرده بود .ناگهان به طرف درب خروجی رفت وبدون اینکه حرفی بزند درب مغازه را پشت سرش بست . کتابفروش از پشت شیشه دور شدن دوستش را نظاره می کرد . لبخند مرموزی در چهره اش نشسته بود ، درب مغازه باز شد و دختر جوانی وارد مغازه شد و خطاب به مرد کتابفروش گفت :
- آقا کتاب " راههای ایجاد نفرت " رو دارید ؟
مرد نگاهی به دختر کرد و بدون اینکه حرفی بزند از قفسه کتابها ی روانشناسی کتابی با جلدزرد رنگ را بیرون کشید که کلمات " راههای ایجاد نفرت " با حروفی درشت روی جلدش خود نمایی می کرد .

-


جمعه 19 تیر 1388

داستان کوتاه

   نوشته شده توسط: فرهاد خادمی    

نامه ای به یک مرده
از مجموعه داستان (با دیوانه ای در پارک)

-------------------------------------------------------------------


زن بالباسی سیاه رنگ وارد اداره پست شدویک راست رفت به سراغ باجه "پست سفارشی ".در کیفش را باز کرد ،پاکتی را در آورد و روی پیشخوان باجه گذاشت .بلافاصله چند اسکناس کهنه ورنگ ورورفته را نیز کنار پاکت گذاشت.زن ظاهری آرام و متین داشت خطاب به کارمند باجه گفت:
-آقا می خوام این نامه رو سفارشی کنم
- برای کجا ؟
- جهنم !
- جهنم ،خانم شوخیتون گرفته؟
- شوخی چیه آقا ، آدرس همینه که گفتم !
- خانم مگه میشه برای جهنم نامه ای رو پست کرد؟ مثل اینکه حالتون خوب نیس ،می خواین شمارو به درمانگاه برسونم ؟
- نخیر ، خیلی هم خوبه ،شما کارتون رو بکنین ،این نامه رو را زودتر برای من سفارشی کنین !
- خانم محترم این کارممکن نیس لطفا تشریف ببرین .
زن با عصبانیت هرچه تمامتردر حالی که صورتش برافروخته شده بود و غرولند می کردمی خواست از اداره پست خارج شود . هنگام رفتن خطاب به کارمند گفت :
- حالا که این نامه رو برام پست نمی کنین از دست شما شکایت می کنم ،این نامه و پول رو اینجا میذارم تا شما مجبور بشید اونو به جهنم پست کنید...
و با شتاب از اداره پست خارج شد .هرچه مرد اورا صدازد فایده ای نداشت . مرد پاکت را برداشت ونگاهی کرد. کنجکاوی مرد باعث شد تا آدرس پشت پاکت را بخواند . روی پاکت در قسمت آدرس گیرنده نوشته بود :
" جهنم ،چاه ویل آقای ......نویسنده شهیر ونامدار ملاحظه فرمایند"
کارمند پست در حالیکه هر لحظه بر تعجبش افزوده می شد درب پاکت را که چسب نشده بود بازکردو کاغذ نامه را در آورد .روی صندلیش نشست و شروع کرد به خواندن نامه ، زن نوشته بود :
آقای .....نویسنده شهیر و نامدار ، شوهر مر حومم
شاید تعجب کنی که چه چیزی باعث شده است تا این نامه را برایت بنویسم ،امروز درست یکسال از مردنت می گذرد . در روزنامه های صبح و عصر دیروز دیدم که بخش هایی از صفحات ادبی آنها به تجلیل و تمجید از تو اختصاص داده شده بود ،و عده ای از دوستانت با نوشته هایشان از فقدان تو ودرجات عالی نوشته هایت تعریف کرده اند . وقتی آنها را می خواندم در دلم خندیدم که چگونه توانسته بودی همه را فریب دهی و از خودت چهره ای متین ومحبوب به نمایش بگذاری ؟ متاسفم که هیچکس نمی داند در پس آن چهره آرام چه دیوی زندگی می کرد . حتما الان خواهی گفت : " که تو قدر و اهمیت قلم و آثار من را نمی فهمی ،قدر مرا هنگامی که زنده بودم ندانستی و پس از مرگم هست که به اهمیت و شهرت من پی می بری ."
آقای نویسنده شهیر ،شاید تو توانسته باشی با دورویی و ریاکاری صفحات زیادی را سیاه کنی و خزعبلاتی را به خورد خوانندگان آثارت بدهی اما خودت را دیگر نمی توانی گول بزنی که چگونه محیط خانه را برای من تبدیل به یک جهنم واقعی کرده بودی . امروز که در روزنامه ها تعریف و تمجید هایی را که از تو شده بود می خواندم برای لحظه ای خودم را با تو مقایسه کردم وفکر کردم همانگونه که تو برای آثارت شاید هزاران خواننده و هوادار داشته باشی منهم برای خودم تماشگرانی دارم که همواره در اتاقهای تنگ و کوچک تیمارستانها از من مراقبت می کردند و آنها کسانی جز پزشکان ،پرستاران و مراقبان دیوانگان نبودند.
آقای محترم ،تو خوب میدانی که چگونه روح وجسم من را از بین بردی تا بتوانی چهره ای موجه از خودت در جامعه نشان بدهی . آری اگر بخواهم از مصائب و بلاهایی که بر من بیچاره روا داشتی بنویسم شاید بیشتر از تمامی  داستانهایت کاغذ مصرف کنم ،اما متاسفم کسانی که امروز در روزنامه ها برای تو مرثیه نوشتند نمی دانند که تو چه گرگی بودی درلباس میش .
همه من را همسر خوشبخت یک نویسنده شهیر می دانستند ولی نمی فهمیدند که همیشه یک چشم من اشک وچشم دیگرم خون بوده است وتو حتی با خوانندگانت هم صادق نبودی و برای آنها به دروغ مطلب می نوشتی . تو نویسنده ای بودی که جز فریبکاری و نیرنگ بازی چیزدیگری را نیاموخته بودی والان خوشحالم که : مرده ای " و می توانم با این نامه تمام عقده های چندین ساله ام را خالی کنم  وامروز در اولین سالگرد مرگت خوشحالم که در جنهم جزای ستمکاری وجفایت را می بینی و هیچگاه در آنجا روی آرامش و آسایش را نخواهی دید  وبه مانند برخی از قهرمانان آثارت در دوزخ و برزخ سرگردان هستی و رنجی ابدی نصیبت شده است .
                                                          "همسر رنجدیده و ستم کشیده ات "
کارمند مسئول باجه پست سفارشی که از خواندن نامه فارغ شد آهی از سر درد کشید و برای لحظه ای چشمانش را بست . بهت وحیرت در چهره اش خوانده می شد ،معلوم بود که بر سر یک دوراهی ایستاده است ،با حرکتی که کرد معلوم شد تصمیمش را گرفته است ،از کشوی میزش پاکتی را بیرون آورد نامه را مجددا تا کرد ودر پاکت گذاشت . با خطی  کجو معوج در قسمت گیرنده اش نوشت :
" تهران ،خیابان دانش ،کوچه معرفت ، روزنامه .........مسئول صفحه ادبی ملاحظه کنند "